زندگی...

زندگی من خلاصه بودن است

وقت زیادی ندارم

زندگی باید کرد

پایان راه معلوم نیست، هست؟

آه که تلنگر دستانت بر روی تار زمان

چه نوازشی دارد

نمی دانم به چه غباری ذهن تو محو است

سکوت، سکوت، سکوت...

چشمانت را ببین

غرق در اشک است

دستت به سردی می رود

چه می خواهی، خودت هم می دانی؟

نگاه کن آن سایه توست

چه غمی دارد، نگاه کن

دلت سکوت را خواهد شکست

مثل همیشه و ذهنت چیز دیگر

تامل کن و متمایز بیاندیش...

/ 2 نظر / 7 بازدید
Neo

سلام وبلاگ جالبی داری ولی اگه نظر منو می خوای روی یه سایت به کار خودت ادامه بده اگه مایل باشی من هاست با قیمت بسیار استثنایی بهت می فروشم

یه بوس کوچولو

انگار من باید میومدم و این نوشته ها رو می خوندم. انگار یکی داره این حرفا رو که با حال و هوای اینروزای من یکیه به من میزنه. چقدر به دلم نشست این حرفا. ته همشون یه امیدی هست هر چند که من دیگه به هیچ امیدی چشم ندارم و هیچی نمی خوام. واقعاً زیبا بود ...