حال من...

بعضی از دوستان سوال پرسیده بودن که این شعرارو من چطوری می گم یه توضیحی باید خدمتتون بدم که اولا ما خودمونو جزء شاعران گرامی و محترم نمی دونیم و این دو تا نوشته هم حال و هوای دل ماست و جایی که بنگاریمشون یه وقت یادمون نره.

واقعیت اینه که هر آنچه به ذهنم بیاد می نویسم و بعد از نوشتن فقط احتمال داره یه جابه جایی تو کلماتش انجام بدم که خوب از آب در بیاد. مثلا همین شعر زیر که دیروز به ذهنم رسید؛ بعدظهری در حال استراحت ناز بودم که این شعر به ذهنم رسید و مجبور شدم از خواب ناز دست بکشم و اونو به رشته تحریر دربیارم که نتیجشو می تونید در زیر بخونید

جنس من از خاک رس است
خاک رسی مرطوب
کوزه گری خواهد یافت مرا
شکل خواهد داد
این تن نمناک مرا
خواهد ساخت کوزه ای از من
که بتوانم با خود
ببرم پاکی دریاها را
آب خواهم فروخت
به لب تشنه رهگذران
به نجوای سیه دلان
نشود مخدوش
این پاکی آب دل من
و همین بس که
جنس من همان خاک رس است
خاک رسی مرطوب...

/ 3 نظر / 7 بازدید
مريم

هم جنس خودمو خوب مي شناسم هم جنس تو رو[گل]

سپیده

سلام. با خواندن شعرت یاد این شعر افتادم : ( شاید به خاطر شباهت بعضی از کلمات. ) نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خوهد ساخت ولی من سخت مشتاقم که از خاک گلویمم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش و او یکریزو پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را.

یه بوس کوچولو

خاک رس که خیلی عالیه، خوبه جنست از شیشه نیست ... [شوخی] از انصاف نگذریم خیلی قشنگ بود. به نظرم حتماً برای شعرات وقت بیشتری بزار ...