...تنوع

امروز صبح بیدار شدم و تصمیم گرفتم برم یه جای آروم درس بخونم یه دفعه یاد کتابخونه و سالن مطالعش افتادم داشتم فکر می کردم کجا نزدیک خونست که دیدم برم آزادگان بهتره آخه اونجا یه کتابخونه داره که سالهای نچندان دور زیاد می رفتم. سریع راه افتادم هوا خیلی عالی بود به کتابخونه که رسیدم دیدم با کارت عضویت باید وارد شی من هم پیش خودم گفتم اگه چیزی پرسیدن می گم برای امتحای اومدم و اگر دیدم مناسب هست عضو می شم که البته بعدا متوجه شدم می تونم رایگان عضو بشم(بماند چطوری) رفتم داخل سالن اینطوری بگم از درب که وارد می شی یه سالن کوچک داره که روبه رو سالن خواهران سمت چپ اون سالن مطالعه برادران و کتابخانه هم بعد از گذر از چندتا پله قرار داشت وارد سالن شدم چقدر شلوغ بود نمی دونستم کجا باید بشینم بالاخره یه جایی رو پیدا کردم و نشستم. کمی جو سنگین بود ولی کم کم عادی شد دیگه به صداهایی که بعضی وقتا شنیده می شد دقت نمی کردم و داشتم کارای خودمو می کردم بعد از یک ساعتو نیم مطالعه و مرور درسا یه استراحتی به خودم دادم رفتم تو فکر که چند سال پیش همین جا منظورم کتابخونست چون سالن مطالعه قبلا جایی قرار داشت که کتابارو نگه می داشتن و من هر روز میومدم اینجا و درس می خوندم چه حال و هوایی داشت اون موقع و ما چقدر جوون تر بودیم(البته الان هم هستم) در این فکرا بودم که یه پسر تقریبا ٨و٩ ساله اومد و کنار صندلی من که دور میز به تعداد ۶تا چیده بود نشست و یک کتاب داستان رو که از کتابخونه گرفته بود شروع به خوندن کرد کنجکاویم گل کرد ببینم این با این سن و اون هم برای مطالعه چه کتابی رو انتخاب کرده و حتی با لباس خونه اومده یه کم که دقت کردم دیدم جوجه اردک زشت و داره می خونه خیلی حال کردم چون بچه های این سنی اگه وقت بیارن سریع می رم واسه بازی. خیلی عالیه که از الان یه همچین کارایی می کنه من هم سریع دست کردم تو جیبم و شکلاتی که دیروز تو کلاس یکی از بچه ها بهم داده بود رو دادم به اون یه نگاهی کرد و بعد از تشکر کرد همونطور که داشت کتاب رو می خوند خورد. من دیگه حواسم رفت به کتابای خودم، بعد از یه ٢٠ دقیقه ای اون هم بعد از خوندن کتاب رفت. من که دیدم جام کمی سرد شده رفتم به سمت ته سالن و اونجا نزدیک بخاری یه جایی پیدا کردم و نشستم تازه جابه جا شده بودم که یکی اومد و نزدیک من کنار دوستش نشست و با هم دیگه مشغول حل مسائلی شدن که داشت منو دیگه آزار می داد آخه یکی نیست بگه اگه می خواین با هم درس بخونید اینجا جاش نیست من که حوصله بحث رو نداشتم بساطمو جمع کردم و رفتم دوتا میز اونطرف تر نشستم و حالا راحتر می تونستم ادامه بدم. ساعتو نگاه کردم دیدم حدود ٣ساعتی هست که اومدم و تقریبا دو تا مبحث از درسای مهمم و تموم کردم تصمیم گرفتم ساعت ١راه بیوفتم به سمت خونه. اما تا مطالبی که خونده بودم جمع بندی کنم و وسایلم و جمع کنم ساعت یک و نیم شد من هم سریع راه افتادم به سمت خونه و ساعت ٢رسیدم. که کلی هم گشنه(گرسنه) بودم.

فردا به احتمال با یکی از دوستان هم نورد برم کوه و تا بعد ظهر برگردم آخه مگه میشه ما کوه نریم و بتونیم دوریشو تحمل کنیم فکر می کنم اون هم دوریه مارو نمیتونه تحمل کنه. میرم توچال که اولین برف زمستونی رو هم تجربه کنم امسال که نتونستم و نمی تونم برنامه های چند روزه برم و چقدر دلم واسه خودم می سوزه(آخی) در هر صورت امسال هم می گذره و من سرم خلوت می شه اون موقع است که دیگه کسی جلودارم نیست.

راستی با یک وب سایتی آشنا شدم که یه مامان واسه بچش درست کرده و همه خاطرات و روزمرگی های خودش و دختر ۵یا ۶ سالشو تو اون می نویسه و قرار شده وقتی دخترش بزرگ شد این کارو ادامه بده. پیش خودم داشتم فکر می کردم که چه فکر جالبی داشته، اینطوری هم برای دخترش که بعدا بزرگ می شه یه عالمه خاطره داره و هم اینکه سن وبلاگش قد خود دختر و با اون رشد می کنه. آفرین به این مامان(نوشین) و همه مامانای دیگه که همچین فکری کردن یه چیزه دیگه که متوجه شدم تمام مامانایی که اینکارو کردن هم واسه ایشون و دیگران پیغام میذارن و از احوال هم باخبر می شن. فکر جالبیه ایولا 

تا آپ بعدی فعلاً...

/ 6 نظر / 6 بازدید
آزاده

شما چون کمانید که فرزندتان همچون پیکان هایی سرشار زندگی از آن رها شوند و به پیش روند. و تیرانداز ، نشانه را در طریقت بی انتها نظاره کند و به نیروی او اندامتان خمیده شود ، که تیرش تیز بپرد و در دوردست نشیند. پس شادمان می بایدتان خمیدن در دستهای کماندار، چون او هم شفیق تیرست که می رود ؛ و هم رفیق کمان که می ماند. سلام همیشه شاد و موفق باشی.

mina kiani

پستت رو کامل خوندم رفتن به کتابخانه و جوی که و جود داره تصمیم برای کوه نوردی و وبلاگی که یک مادر واسه بچه ا ش می نویسه اینم یه کار جالبه .......موفق باشی تو زندگیت [گل]

جلیلی

سلام این خیلی خوبه که هم شما اهل مطالعه اید و هم سالن مطالعه شلوغه فکر می کنم برای فرهنگ سازی خیلی چیزها باید هنر و بیان هنری رو وارد کار کرد. مثل نمادهای تصویری و همین ترویج مطالعه و آداب مطالعه سالن های عمومی

یه بوس کوچولو

وای چه جالب، باور کن وقتی اون بچه رو تصور کردم با اون قد و قواره نشسته تو کتابخونه داره کتاب می خونه چقدر لذت بردم. خنده رو لبم اومد اصلاَ. خوش بحال چنین مادری که با چنین تربیتی. و آفرین به اون مادری که از الان داره خاطراتشو ثبت می کنه. کسی چه میدونه. شاید منم یه روزی اینکارو کردم. فکر بچه ام خوشش بیاد ... راستی کوه این هفته خوب بود؟! [نیشخند]

حسین علومی پور

دیگه به درد ما نمی خوری سید....راهت پر شکاف باد...میخت پر ترک باد......روح مبارک هم شاد باد......[نیشخند]کاشفی چطوره؟؟؟این هفته یخیدیم....الوند عوض شو سرت در میاریم....[نیشخند]راستی چون چشم و دل پاکی...حکم تو می زنیم مسئول امور بانوان....این تصمیم سعید بود.....جات خالی این چند وقته انقدر پشتت حرفای با حال زدیم.......[گل]