وقت رفتن...

وقت رفتن است

چشم ها پر از شوق

دلی پر از امید

و دستی...

دیدمت با آن چشمانت

نگران بودی

و من می خندیدم

تو دعا کردی برای من

و من می خندیدم

دستت را دیدم که برایم نمایش می داد

و من می خندیدم

نمی دانم چقدر سپیدی به من نزدیک است

تو میدانستی

و من می خندیدم

برای خداحافظی دستم را گرفتی

و چه سرد بود دستت

به تو گرمای دستم را بخشیدم

و پر از گرما شدی

به من گفتی نرو

و من خنده کنان رفتم...

/ 0 نظر / 8 بازدید