پا به پا

همه جا با تو هستم پا به پای تو

...چی بگم
نویسنده : MORTEZA - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳
 

این سومین باره که میام یه مطلبی بنویسم ولی هر بار فکر می کنم اون چیزی نیست که می خوام بگم.

بالاخره موندم چی کار کنم اومدم بنویسم و فقط بگم هستم. همین...

اینروزا درگیریه کاریم زیادتر شده و حتی واسه خودمم وقت ندارم و فکر می کنم به خاطره همینه که زیاد به خودم نمی تونم برسم و اون حسی که همش میگم ازم فاصله گرفته.

اما یه اتفاقی دو شب پیش افتاد و اون این بود که دو تا از دوستام تو همون شب دچار غم زدگی خفنی شدن و من گیج شده بودم و تنها کاری می تونستم انجام بدم این بود که ازشون بخوام خودشونو زیاد درگیر نکنن و اصلا به اون موضوعاتی که براشون اتفاق افتاده توجه نداشته باشن. در آخر هم انگار نه انگار که اینارو واسشون گفتیم و... ولی می دونم خیلی لحظات سختی بوده. براشون آرزوی سلامتی و آرامش می کنم.

گویا موتورم گرم شد همینطور دارم می گمنیشخند این هفته رفتم عظیمیه کرج دوست نداشتم تا بالا برم ولی مگه میشه ما بریم و بالا نریم رفتم و تو تنهایی خودم داشتم فکر می کردم و از محیط اطرافم زیاد خبر نداشتم روی یکی از یال ها یکی از همنوردارو دیدم یه خوش و بشی کردیمو پس از خداحافظی مسیر بالا رو ادامه دادم ایشون گویا زرنگتر از ما بود و زود رفته بود بالا و داشت برمی گشت. از اونجا که همیشه دوستان به ما لطف دارن به دعا یکی از اینان داشت ما رو گرگ می خورد! که با هوشیاری بنده خطر از سرما گذشت(قضیه از این قرار بود که این دوست نتونست به علت کاری برنامه اون روز رو بیاد ولی واسه ما دعا کرد که گرگ مارو بخوره!) اون بالا به تماشای کرج نه چندان کوچک نشستم و بعد از خوردن چایی به سمت پایین راه افتادم.

حالا خوبه نمی خواستم چیزی بنویسم وگر نه چی میشد! چشمک