پا به پا

همه جا با تو هستم پا به پای تو

...من آن سر مست آزادم
نویسنده : MORTEZA - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦
 

من از وقتی که در بند توام آزادم، آزادم...

گفت بیا روراست باشیم بیا صداقت داشته باشیم. من هم با تعجب گفتم مگه قرار اولمون این نبود؟ گفت آره... گفتم خب پس الان چه اتفاقی افتاده که اینو می گی؟ گفت می خوام یه موضوعی رو راحت بگم گفتم بگو مگه تا الان نبودی گفت نه اینقدر... و ادامه داد روم نمیشه گفتم راحت باش می خوای چشمامو ببندم تا راحت حرفت رو بزنی گفت اینجا اینقدر شلوغه که باید داد بزنم گفتم خب بزن خندید و من چشمام رو بستم و اون آرومتر از همیشه گفت "دوست دارم" آروم چشمم رو باز کردم و وقتی چشماشو دیدم دیگه اون چشمای قبل نبود می درخشید و چقدر گرمتر از قبل بود لبخند زدم و گفتم نمی فهمم قرارمون این نبود ما فقط با هم حرف می زدیم و بعضی وقتا که کار داشتی من همراهیت می کردم همین. دیگه بین ما رابطه صمیمی نبوده چرا این حرف رو می زنی؟

خندید و گفت گناه کردم خب دوست دارم... دیگه مبهوت بودم نمی دونستم چی بگم یعنی چی باید می گفتم دیگه داشتم خفه می شدم داغ کرده بودم هوای کافی شاپ هم که خفه کننده گفتم بریم بیرون میزو حساب کردم و اومدیم بیرون انگار آسمون هم حال من و اونو می فهمید داشت بارون میومد و من و اون می دونیستیم که نمیشه که نمیشه...

الان هم بعد از گذشت این همه مدت هنوز صداش تو گوشمه "..."

پ.ن: مطلب نوشته شده، خاطره دوستیه که به رشته تحریر درآوردم...