پا به پا

همه جا با تو هستم پا به پای تو

...سفر نامه طهران
نویسنده : MORTEZA - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳
 

سلام به همه قبل از نوشتن سفر نامه باید بگم که من همیشه از رفتن به طهران به عنوان یه سفر یاد می کنم چون اونقدر بزرگ و وسیعه با آدمای جور با جور که از شمال تا جنوبش و از غرب تا شرقش یه سفر به حساب میاد.

قبلنای نه چندان دور میومدم و برنامه کوهنوردیمو می نوشتم ولی الان که به دلیل نداشتن وقت کافی و نتونستن رفتن به برنامه از کارای روزمرم می نویسم؛

این هفته یه کلاس فوق العاده برامون روز پنجشنبه گذاشته بودن و مجبور بودم ساعت 9 به محل کلاس در پونک برسم به همین دلیل صبح حدود ساعت 7 بیدار شدم و بعد از خوردن صبحانه و جمع جور کردن کتابا و وسایل به سمت تهران راه افتادم. پیاده بودم پس با ماشینای آزادی...


راه افتادم به سمت تهران و اتوبانم که مثل همیشه شلوغ بود من هم از فرصت استفاده کردم و کمی به جزوه هام نگاه کردم. بعد از رسیدن به آزادی با ماشین سریع خودمو رسوندم به کلاس که نفر دوم بودم و از اینکه به موقع رسیدم خوشحال. کلاس تا ساعت 12 بودش من هم برای همون روز یه قرار با یکی از دوستان ساعت 4 بعداظهر داشتم  و حالا تو این فکر بودم که از ساعت 12 تا 4 چیکار کنم یاد یکی از دوستانم افتادم که خونشون آریا شهر بود باهاش تماس گرفتم ولی متوجه شدم که رفته کرج پس بیخیال شدمو گفتم بالاخره یه کاری می کنم. یه هو یاد مرکز خرید تیراژه افتادم و همیشه که از جلوی اون رد می شدم و فرصت نداشتم برم برای خرید و دیدن اون الان رو فرصت خوبی دیدم که برم و یه نگاهی به اونجا بیاندازم. بعد از کلاس یکی از بچه ها که با ماشین بود منو رسوند به جلوی مرکز و من هم با خداحافظی از اون به سمت درب ورودی راه افتادم زیاد شلوغ نبود ساعت از 12:30 گذشته بود که احساس کردم حسابی گرسنمه تصمیمم گرفتم اول یه سری برم داخل بعدش برم یه چیزی بخورم یه چرخی همون طبقه پایین زدم و بعدش دیدم دارم از دست میرم سریع برگشتم به سمت درب خروج و سمت چپ که چنتا فست فود بود رفتم تا ناهاری به بدن بزنم یه میز نزدیک در انتخاب کردم که نمای بیرون خوب معلوم بود، ناهار رو آوردن یه ساندویچ با مخلفات سفارش داده بودم و قبلش سیب زمینی سرخ کرده رو خوردم که خیلی چسبید و اما تا رفتم به سراغ ساندویچ دیدم یه لشکر از آدم کوچولوها یا بهتر بگم بچه های مهد کودک که برای بازی در سرزمین عجایب اومده بودن جلوم سبز شدن و داشتن میرفتن که سوار سرویسشون بشن ولی یه چند دقیقه ای جلوی فست فود برای سر شماری صف کشیده بودن. من هم که دلم نیومد ساندویچم رو جلوی اونها که داشتن منو نگاه می کردن بخورم، ساندویچ رو گذاشتم روی میز و منتظر موندم تا اونا برن مگه حالا می رفتن منم گرسنه! چنتاشون اونقدر ناز بودن که نتونستم براشون دست تکون ندم  اونا هم کلی ذوق کردن که یه آدم بزرگ اونارو تحویل گرفته اما من خودمو رو هم اندازه اونا می دیدم. رفتن و من هم ناهارمو تموم کردم و برگشتم به داخل که به فروشگاه ها یه سری بزنم. یادم افتاد که اذون رو دادن به سمت نماز خونه که در طبقه زیرین مرکز بود رفتم وای که چه نماز خونه زیبایی داشت با یه راهرو که کفش سنگ شده بود و دیوارای آجری که خیلی خوب کار شده بود و یه فرش خیلی قشنگ تو یه اتاق تقریبا 30 متری در انتهای راهرو انداخته شده بود و کلی سجاده. بعد از اونجا رفتم به سمت طبقات دیگه و تقریبا کل اونجارو گشتم ساعت نزدیکای 2:10 بود و تا ساعت 4 کلی وقت. باید می رفتم سعادت آباد پس راه افتادم و گفتم اونجا یه فکری میکنم با ماشین رفتم شهرک بعدش هم رفتم میدون کاج که پیاده شدم ساعت 2:30 بود. رفتم وسط میدون زیر یه سایه درخت نشستم تا کمی از خستگیم کم بشه خیلی خسته بودم هم راه زیاد رفته بودم هم از صبح که بیدار شده بودم هیچ استراحتی نداشتم. تو همین اوضاع باید یه استراحتی میکردم وگر نه تا شب نمیتونستم سرپا باشم تو این فکرا بودم که یه نگاهی به اطراف انداختم و مسجد جامع که در طرف غربی میدون بود رو دیدم یادم افتاد که شاید بشه تو مسجد گریزی به خواب زد البته کار درستی نیست ولی من مسافر که جایی نداشتم بالاخره باید خود خدا یه پناهی به ما میداد کجا بهتر از خونه خودش رفتم تو شبستان و دیدم اون ته دو نفر بی هوش افتادم پس می شد یه حرکتایی کرد من هم همون جاها یه گوشه دراز به دراز افتادم و نفهمیدم که کی ساعت 3:30 شد. اما چقدر انژری داشتم خواب خیلی چسبید خداجون دستت درد نکنه عجب میزبانی هستی. یه آبی به دست و روم زدم و به سمت خونه دوستم راه افتادم یه توضیحی بدم که خونه این دوستم که باهاش قرار داشتم امکان این نبود که برم چون هم ایشون سر کار بودن و هنوز که دوبار نرفته خونشون که نمیشه پسرخاله شد در هر صورت نشد که بشه ایشون قرار بود تو بعضی از مطالب درسا کمکم کنه. ساعت 7:30 بعدظهر از خونه اومدم بیرون و خودم رو رسوندم به مترو و تا کرج منگ خواب بودم یه اتفاق جالبی هم وقتی منتظر تاکسی های گوهردشت بودم افتاد یکی از دوستان دوران کلاس زبانم رو دیدم و چقدر هم خوشحال شدم کلی با هم صحبت کردیم و یاد خاطرات قبل، از بچه های دیگه سراغ گرفتیم و تا به مقصد برسیم کلی گپ زدیم.

این بود سفرنامه ما البته من خیلی انرژی گرفته بودم چون روز پر تنوعی داشتم و اینکه آدم باید خودش را با شرایط وقف بده.