پا به پا

همه جا با تو هستم پا به پای تو

...این حال من بی توست
نویسنده : MORTEZA - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
 

چشمانم را می بندم افکار به ذهنم هجوم می آورند این، آن، از همه جا

غلطی می زنم باز هم همان افکار به دوردستها خیره میشوم در خیالم به ساحل دریا می روم آه باز همان افکار

چشمانم تر می شود به سقف خیره می مانم دستم توان حرکت ندارد می اندیشم به هیچ

قلبم به تپش افتاده سرم سوت می کشد چیزی نمی شنوم فقط آرام می گریم قلبم دردی را تحمل می کند باز منم باز همان افکار

نفرینم کن می دانم که زمانی مرا خواهی دید و به اندازه تمام عمر برایم حرف خواهی زد ذهنم مشوش است دستم اراده ندارد کلمات سوار بر مویرگها به انگشتانم می آیند هنوز همان افکار هنوز همان غم

خوابم می آید چشمانم را می بندم و دگر هیچ نمی فهمم

این حال من بی توست...