پا به پا

همه جا با تو هستم پا به پای تو

...تولد
نویسنده : MORTEZA - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱
 

امروز روز تولدم

تصمیم گرفتم هر کاری که برام لذت بخشه انجام بدم امروزو مرخصی گرفتم و موندم خونه صبح مثل همیشه بیدار شدم و رفتم کوه عظیمیه اولش می خواستم برم تهران بند چون اونجارو خیلی دوست دارم و خیلی خیلی آرمش بهم می ده ولی دیگه نشد هوا کاملا ابری و کمی هم بارون اومده بود راه افتادم رسیدم پای کوه یه چند نفری تو مسیر بودن من هم به راه افتادم نسیم خنکی می وزید. هدفن به گوش در حال حرکت ،از سر دوراهی به سمت چشمه رفتم دیدم دیر میشه اگه برم قله چون کلی هم باید کار خونه انجام می دادم کمی از درسامو می خوندم و بعدظهرش هم باید برم تهران .صبحونرو کنار یه تخت سنگ بزرگ رو به شهر کرج که حالا می شد تا انتهای شهرو کمی دید خوردم سکوت کوهستان همیشه آرمش به آدم می ده به کارام به دوستام به خودم به زندگی به همه چیز فکر کردم و حتی به این که از وقتی به دنیا اومدم تا الان پدر و مادر چقدر واسمون زحمت می کشن تا ما بزرگ بشیم و راه زندگی رو بیاموزیم. بگذریم کمی بارون گرفت من هم کاپشنم رو پوشیدم و همونطور زیر بارون نشستم نمی خواستم دل بکنم ولی باید میومدم پایین.

کلی حرف واسه نوشتن داشتم ولی نمودم چرا یه دفعه همشون از یادم رفت راستی موقع بالا رفتن با اینکه لذت می بردم اما یه غمی ته دلم بود به قول استادمون سبحان که میگه "بیشتر وقتا شادیامون ظاهریه". واقعا این طوره یعنی من ظاهری خوشحال بودم؟ نمی دونم بعضی وقتا نگران آینده ای هستیم که هنوز نیومده و غصشو می خوریم.

اینم بگم که چنتا از دوستام بهم زنگ زدن و تبریک گفتن امین، لیلا و مریم از کسی من انتظار ندارم چون همه کلی گرفتاری واسه خودشون دارن ولی همین که بفکر هستن کلی واسم ارزش داره از همشون تشکر می کنم.

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد

آوای خوش هزار تقدیم تو باد

گویند لحظه ایست رویدن عشق

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد


پ.ن:شعر بالا تقدیم به خودمه از طرف خودم(چه تحویلی گرفتم...)