پا به پا

همه جا با تو هستم پا به پای تو

واقعیت...
نویسنده : MORTEZA - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

بعد از مدتها ٢شب پیش رفتم استخر خیلی لذت بخش بود اصلا فکر شنا نبودم فقط برای آرامش رفته بودم و همین طور هم شد خیلی آروم شدم شاید به خاطر اینه که ما وقتی از مادر زاده می شیم از همین فضا (آب) به این دنیای پر از مشکلات وارد می شیم اینو تو دوره ای که بودم بهمون گفتن و وقتی فکرش رو می کنم همیطوره .اما بعد از اون همه آرامش دیشب کلی مشکل داشتم همش هم از تو و حرفای تو شروع شد و اون هدیه لعنتی یادت هست حتما یادت هست بازم حرفای تو پیش اومد و کلی عصاب خوردی وقتی هم که نیستی حرفت هر چند وقت یک بار هست بازم حرفای تکراری، کلی مسائل گذشته زده شد خیلی خسته بودم ذهنم کار نمی کرد دوست داشتم سر به بیابون بذارم دوست داشتم یه نفس عمیق بکشم و به عمیق ترین دریا برم و دیگه بالا نیام.

الان که این مطالبو می نویسم آرومترم همیشه باید واسه زیستن جنگید بعضی وقتا فکر می کنم اونا که جونشونو تو دست گرفتن و رفتن برای پرواز راحترین کار و کردن آخ که چه کردند.

زندگی ادامه داره چه ما بخوایم و چه نخوایم فقط ما باید بعضی وقتا کنترلش کنیم و بعضی وقتا بزاریم به حال خودش.

راستی چند وقتیه دیگه شعری به ذهنم نمیرسه کلی کنجار با خودم می رم بازم نمیشه فکر کنم احساسم رنجشی دارد باید پیداش کنم باید...