پا به پا

همه جا با تو هستم پا به پای تو

زندگی...
نویسنده : MORTEZA - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
 

زندگی من خلاصه بودن است

وقت زیادی ندارم

زندگی باید کرد

پایان راه معلوم نیست، هست؟

آه که تلنگر دستانت بر روی تار زمان

چه نوازشی دارد

نمی دانم به چه غباری ذهن تو محو است

سکوت، سکوت، سکوت...

چشمانت را ببین

غرق در اشک است

دستت به سردی می رود

چه می خواهی، خودت هم می دانی؟

نگاه کن آن سایه توست

چه غمی دارد، نگاه کن

دلت سکوت را خواهد شکست

مثل همیشه و ذهنت چیز دیگر

تامل کن و متمایز بیاندیش...