پا به پا

همه جا با تو هستم پا به پای تو

درد دل یا دل درد...
نویسنده : MORTEZA - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٠
 

دیشب داشتم فایلهای کامپیوترم و مرتب می کردم که یحو یه چنتا عکسو و فیلم از قبل دیدم، مربوط به عملیات نجات در ماه رمضون پارسال می شد در قله دماوند.

یادش خیلی جذاب بود، از سر کار سوار سرویس شدم که برم منیریه یه سری بزنمو اگه شد یه چند تیکه وسیله بگیرم که تو اتوبان تهران (آخه خونه و محل کارم کرجه) حسین زنگ زد و گفت تو دماوند حادثه داریم خدارو شکر زود گفت سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم خونه بنده خدا مادرم وقتی منو دید کمی ترسید که چرا سراسیمه امدم خونه و فقط دارم وسیله جم می کنم توضیح دادم که برای نجات جون یه نفر باید برم و بازم کلی غر زد که فقط تو این تهران شما هستید که باید نجات بدید و منم مثل همیشه کمی قربونش رفتم قلبکه با خیال راحت راهی بشم. ماشینو روشن کردم و راه افتادم...

بقیه ماجرا در ادامه مطلب...


اتوبان خلوت بودسوالرسیدم نزدیک خونه حسین زنگ زدم و باهاش سر کوچه قرار گزاشتم به سمت جاده دماوند راه افتادیم فقط باید قبلش کمی خرید می کردیم رفتیم یه سوپر مارکت و تا اونجا که میتونستیم آب میوه و دلستر خریدیم نزدیک به ١۵تا آبمیوه، سوپ جو و کلی چیز دیگه... مغازه داره همونطور داشت مارو نگاه می کرد آخه ماه رمضون بود و ما هم با اون عجله در حال خرید؛تعجب البته خوردنیها رو واسه بعد از افطار گرفته بودیم بگذریم راه افتادیم از سهروردی یه راست رفتیم به سمت اتوبان بابایی و بعدش هم جاده دماوند تو راه باید بنزین می زدم که در حین بنزین زدن حسین با بچه های خانه هماهنگ کرد که اونا هم تو راه بودن البته قبلتر از ما. تو بومهن افطار کردیم (تو ماشین) راه افتادیم اول پلور منتظر شدیم تا بقیه هم برسن وسایلو جمع و جور و مواد غذایی رو تقسیم کردیم نزدیک به ١ ساعت بعد بچه های خانه هم رسیدن قرار بر این شد به پلور بریم تا با ٢ تا جیپ و تعدادی از کوهنوردای دیگه بریم به سمت بارگاه مسیر از سمت جدید فدراسیون بود آغاز شد هوا کمی سرد بود نزدیک به ١٠ نفر بودیم راه افتادیم باورتون نمیشه در عرض ١ تا ١:٢٠ به بارگاه رسیدیم تقریبا ساعت ١١ رسیدیم تو مسیر هم حی خانواده اون بنده خدا زنگ می زدند و جویای احوال پسرشون می شدن و می پرسیدن کی میاریدش پایین بنده خداها فکر می کردین ما هلیکوپتریم یا با هلیکوپتر رفتیم سوالبه بارگاه رسیدیم ماه وسط آسمون بود تو بارگاه اومدن استقبال و همنوردش هم بود که اومده بود دنبال کمک با دوربین هندی کمش از اون فیلم گرفته بود وقتی فیلمو دیدم فاتحه رو خوندم چون چیزی که دیدم تا صبح دووم نمیاورد همه خسته بودیم و باید تجدید قوا می کردیم که صبح برسیم قله و بعد هم بیاریمش پایین ضمنا مطلع شدیم که یه گروه ۴ نفره رفتن بالا پس خیالمون کمی راحتر شد که حداقل کارهای اولیه رو انجام می دن و ما هم صبح راه میوفتیم با کلی خستگی خوابیدیم هنوز ٣ ساعت نگذشته بود که برای حرکت بیدار شدیم ساعت ۵؛ بیرون بشدت باد می وزید و هوا سرد بود کوله هارو سبک کردیم و راه افتادیم دو گروه شدیم یه ۵ نفره زودتر راه افتادن و یه گروه ٣ نفره بعد از اونا؛ من تو گروه دوم بودم و حسین هم واسه هماهنگی برای کارها و هلیکوپتر موند بارگاه به همراه یک بیسیم که ارتباط ما بود. مسیر سخت و هوا هم سرد نزدیک ابشار یخی خوب بود اما بعد از اون یه ضعف کلی منو گرفت آخه تو ماه رمضون و انرژی اصلان نداشتم یکی از بچه ها از ما جدا شد و دیگه نتونست ادامه بده و برگشت بارگاه ما شدیم ٢ نفر اون یکی که با من بود بهتر از من حرکت می کرد من که فقط در حال راه رفتن داشتم خودمو تقویت می کردم نزدیکای تپه گوگردی با خبر شدیم که بچه ها مصدومو بسکت کردن و از کاسه قله آورده بودن بیرون بالای تپه به هم رسیدیم بعد از کمی استراحت شروع به حرکت کردیم راستی این را هم بگم که او ۴نفر دیشبی تو آبشار یخی موقع بازگشتشون دیدیم فقط لباساشو تنش کرده بودن و وضعیتشو استیبل کرده بودند. وای مصدوم چقدر سنگین بود نزدیک ١۵٠ تایی می شد بیهوش هم که بود سنگینتر شده بود با زحمت بلندش می کردیم یه جاهایی هم روی برف می کشیدیم با بیسیم با خبر شدم که هلیکوپتر فعلا هماهنگ نشده و معلوم نیست کی میاد وقتی به بچه ها گفتم کلی ناراحت شدن چاره ای نبود باید زودتر ارتفاع کم می کردیم پیش خودم فکر کردم اینجا ایران است و وضعیت معلوممتفکر. بگذریم راه افتادیم خیلی سنگیتر شده بود یا اینطور فکر می کردیم تا مسیر شن اسکی هر طور بود آوردیمش دیگه واقعا خسته شده بودیم ولی همه از جون مایع می ذاشتن دستشون درد نکنه، تقریبا به موازات آبشار یخی متوجه ٢ تا گروه شدیم که در حال بالا اومدن هستن با بیسیم جویا شدم گویا برای کمک به ما داشتن میومدن خیلی خوشحال شدیم دستی تکون دادیم و اونها هم ما رو دیدن به سمت ما راه افتادن ما هم از قبل انرژیمون بیشتر شده بود راه افتادیم گروه اول که به ما رسیدن از بچه های باشگاه دماوند بودند و حدود ١٠ تا از بچه های آزمایشی رو آورده بودند دماوند و اصلا از ماجرا خبر نداشتن و با دیدن ما به سمتمون اومده بودند دستشون درد نکنه صعودشونو کنسل کردن و با ما راهی شدن حالا بچه ها فرصت بیشتری واسه استراحت و جا عوض کردن داشتن گروه دوم هم رسید و اونا هم ٣ نفر بودن یکیشون می گفت این ٣ومین باره که می خواد بره قله و نمی شه هر بار اتفاقی میوفته یا به کسی کمک می کنه و نمیره صعود، همه خندیدمو گفتیم تا سه نشه بازی نشه! lخوشمزه دیگه بارگاه رو می دیدیم نیروهای هلال احمر هم بارگاه بودن وقتی متوجه شدیم دیگه مطمعا شدیم که از هلیکوپتر خبری نیست هوا هم رو به تاریکی داشت می رفت از زمانی که از قله راه افتاده بودیم نزدیک به ١٠ ساعت می گذشت یک ساعتی بارگاه چند نفر به ما پیوستند و ما هم که خیالمون راحت شد دیگه تعداد کافیه کمی سریعتر به سمت پایین راه افتادیم تو بارگاه ازمون استقبال گرمی شد نوشیدنی برامون اوردن؛ دیگه بچه ها هم به همراه مصدوم رسیدن یه دکتر بود که مصدوم رو معاینه کرد و گفت فعلا حالش خوبه ( اینم بگم که تو موقع فرود نزدیک ابشار یخی مصدوم بهوش اومده بود). همه ولو شده بودند خیلی خسته بودیم کمی سوپ درست کردم و خوردم باید وسایلو جمع می کردیم و راه میافتادیم دیگه از این تیکه تا پایینو نمی گم چون واقعا خجالت اور بود که مصدوم چطور به پایین انتقال یافت تو پلور سوار ماشین شدیم و از اونجا مستقیم رفتیم پایگاه هلال احمر بچه های خانه اونجا بودن و آمبولانس هم مصدومو مستقیم انتقال داد به سمت یه بیمارستان تو تهران. ما هم بعد از کلی صحبت و استراحت به سمت تهران راه افتادیم.

 کل برنامه از قله تا بارگاه ١٢ ساعت طول کشید و خدا خیلی بهش رحم کرد که زنده موند دچار ادم مغزی تو قله شده بود.

٣روز پیش همنوردشو دیدیم جویای احوال مصدوم شدم که گویا هنوز هم عوارض اون صعود روش مونده بود

نمیدونم اون دل درد داشت رفته بود قله شب مانی یا من درد دل داشتم و براتون نوشتم در کل خاطری خوبی بود یه صعود تو ماه رمضون و اونوم واسه نجات یک همنورد دیگه یه عادت واسه ما شده.نیشخند

اینم عکسای عملیات