پا به پا

همه جا با تو هستم پا به پای تو

دل تنگ...
نویسنده : MORTEZA - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٦
 

راهی تا قله نمانده آرام گام برمیدارم نفسم به شماره افتاده

می نشینم و به دور دستها خیره می شوم باد در گوشم نجوا می کند

می بینم در اون دوردستها کودکیم را نوجوانیم را بازی در کوچه با بچه ها

گرگم به هوا... وای چه زمانی داشتیم دور از هر دغدغه بی غم و غصه

پی بازی مواظب باش توپ در خانه همسایه نیفتد، ساکت پیر زن همسایه خواب است

بازی های کودکانه شوری دارد دلهره از پس نگاه دختر همسایه...

ساده بودیم مثل نسیم مثل یک شاپرک در نگاه شعمدانی

زود گذشت مثل عمر سنجاقک ها بود تا بجنبیم صبح ها رفته بودند

روز اول مدرسه روز بودن روز شادی خستگی معنی نداشت

شیطنت مزه بازی بود روز با هم بودن، از درب دوستی

سالها گذشت روز ها رفتند و دگر بازی نیست

توی کوچه کودکی نیست همه در بازی قرن بیستمن

قرن دود و آهن قرن رفتن مرزها قرن عاشق شدن از پشت جعبه جادو

دهکده می نامنش، وقتی ما کودک بودیم یه دنیا بود اینک نمی دانم

خسته تر از همیشه کوله را زمین می گذارم ببینم چه دارم

کمی سکوت با چنتا مهربانی راستی دوستانم را هم دارم

صبر کن یک چیز را با خود آورده ام صداقت که همه چیزم است

اوه چیزی در ته کوله خاک به خود دارد می دانستم کودکیم است

یادم نیست چه وقت است که سراغش را نگرفته ام

نمی دانم تا قله خواهم رسید جوانی در کنارم و یاریم می کند

پیری هم از من جلوتر است سعی می کنم برسم به پایش

ولی می دانم همیشه آرامتر حرکت می کند

دوستانم در راهند تا به من برسند و شاید از من گذشته اند

کوله ام سنگین است سنگیتر شده است گویا چیزی اضافه دارد

می دانستم امید را فراموش کرده ام او همیشه با من است

بر می خیزم جرعه ای از عیانوش مهربانی می نوشم

دگر خسته نیستم استوار تر می شوم گامم بلندتر

راهی نمانده قله همین نزدیک است نمی بینمش

ولی راهی نمانده...

همچنان رهگذر کوی دلم...