پا به پا

همه جا با تو هستم پا به پای تو

حس...
نویسنده : MORTEZA - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
 

یه چند وقتی روحیم تغییر کرده کمی حساس شدم به آدما به رفتارشون. آرامشی دارم و سکوت هم باهامه ولی مثل موج دریا بالا و پایین می رم. با دیدن یک فیلم یه حس غریبی بهم دست می ده با موزیک می رم اون دور دورا. نمی دونم چی می خوام بعضی وقتا سوار بر موج می شم و می خوام منو با خودش ببره به دور دستها. آدمایی رو که می بینم دوست دارم تمام دوستامو دوست دارم به همه چیز خوش بینم اما بعضی وقتا یه حسی میاد سراغم و بیدار می کند حس کودکیم را و نوشتن که آرامترم می کند از بین لحظه های تند و خیال مرا با خود می برد تا انتها...

  نمی دانم شاید منم دچار، دچار شده ام...

 

دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

...

و عشق، تنها عشق مرا به وسعت اندوه

زندگی برد، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی؟

چقدر هم تنها

خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

دچار یعنی

"عاشق".

و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد

چه فکر نازک غمناکی!

و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است

خشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

نه، وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای هست.

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود و گر نه زمزمه حیات میان

دو حرف حرام خواهد شد

...

همیشه عاشق تنهاست

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست

 و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز

و او و ثانیه ها روی نور می خوابند

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند

اتاق خلوت پاکی است

برای فکر، چه ابعاد ساده ای دارد

دلم عجیب گرفته است

خیال خواب ندارم

...

و من -مسافر قایق- هزارها سال است

سرود زنده دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم

و پیش می روم

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

...

با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو

کتاب فصل ورق خورد و سطر اول این بود:

حیات غفلت رنگین یک دقیقه"حوا" است.

...

ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس.

...

غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست.

همیشه با نفس تازه راه باید رفت

و فوت باید کرد

که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ.

.

.

.

دوست داشتم تمام شعر را بنویسم چه بسا مجالی نیست و دستان من عاقبت تسلیم ذهن خسته تو خواهند شد. سهراب همیشه زیباست و زیباتر وصف اوست و می نویسد از احوال من و تو که دگر راه مرا می خواند...

همچنان رهگذر کوی دلم...