پا به پا

همه جا با تو هستم پا به پای تو

...نمایش نمایشگاه
نویسنده : MORTEZA - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠
 

کروات، کارت سینه، قهوه، موهای فشن همه از مواردی هستند که اگه تو غرفت باشه جلب توجه می کنه وقتی از کنار غرفه ها با سرعت می گذشتم که بتونم حداقل تمام نمایشگاه را ببینم و مثل سال قبل بی نصیب نمونم این چیزها توجهم را جلب می کرد و توضیح با پرستیژ غرفه دار از همه جالب توجه تر بود دیگه خسته بودم از این همه کلاس گذاشتن واسه هم ما همه ایرانییم و در کنار هم  می خواهیم بسازیم وطنی را که شاید کسانی که باید بفکر باشند نیستند و ما   می خواهیم که باشیم. همان بازدید کننده ای که با عینک ته استکانی و کت رنگ و رو رفته اومده و با دقت به کاتالوگ محصول داره نگاه می کنه، و قتی سر صحبت رو باها ش باز می کنم می فهمم که یک مخترع هستش و خودش از تمام این محصولات سر رشته داره. غرفه دار با نیم نگاهی سعی داره اونو از کنار غرفش رد کنه و اون آقای شکم گنده که با یک کروات قرمز و کت برقیش داره به زور اسم محصول را می خونه برسه و یه توضیحاتی سر هم کنه و اونم با سر که کاملا متوجه شده! غرفه دارو تشویق به ادامه می کنه. از اونجا رد میشم و MP3 مو روشن می کنم و به یه آهنگ خوب که تازه به دستم رسیده گوش می دم و می خوام تو حال خودم باشم و خسته از این همه کلاس...

به غرفه های آخر می رسم کمی هوا سرد شد نزدیک درب خروجی سالن خانمی که معلوم بود قبل از اومدن به اینجا کلی به خودش رسیده مرا برای معرفی محصول دعوت می کنه من هم می رم نزدیکتر از صحبتاش چیز زیادی دستگیرم نشد فقط فهمیدم که با ارائه کارت اونها می تونم محصولات ارائه دهندشونو با تخفیف 20% خرید کنم. رد می شم می رسم به محوطه باز بوی همبرگر فضا رو پر کرده دلم همبرگر خواست و وقتی داشتم اونو گاز می زدم به ساعتم نگاه کردم که یه وقت زمان رو زیاد از دست ندم به سالن آخر 38 رسیدم وارد شدم صدای بلندگوها و هیاهوی جمعیت بالاست مجبور شدم صدای mp3 مو زیاد کنم (ما هممون بازیگریم .... نقاب به صورت می زنیم...) شرکت SONY که غوغا کرده بود با بیلبوردهای بزرگ از فروشنده چنتا سوال پرسیدم که خیلی مودبانه بی حوصله بود و گویا آخرین روز نمایشگاه زیادی سخت بهش می گذشت. رد شدم غرفه ها پشت سر هم، یک قسمت رو حصار کشیده بودند و معلوم نبود غرفه دار داشت چیو توضیح می داد رد شدم هنوز بیلبوردهای شرکت سونی پیدا بود. دیگه داشتم خسته می شدم رفتم بیرون و نشستم کنار چمن های بلوار همه عجله داشتند و هر کس از غنیمتی که در نمایشگاه تو دست داشت برای دیگری تعریف می کرد چکش بادی، توپ، بادکنک و حتی کیسه های تبلیغاتی هم براشون جذاب بود و این تو چهرشون نمایان. یواش یواش غرفه دارها هم شروع کردن به خارج شدن از سالن بعضی هاشون لباسای یک دست و کلی با پرستیژ که احتمالا مال این آب و خاک و از ما نبودند! و هنوز بعضی هاشون یادشون رفته بود(انشااللهً...!) کارت شناسایی مربوط به غرفه رو از گردنشون باز کنند! راه افتادم و تو دلم گفتم با این جمعیت حتما ماشین سخت گیرم می یاد وقتی از محل نمایشگاه خارج شدم هنوز دست فروشا اونجا بودند و داشتن داد می زدند اونقدر بلند که صدای mp3 ریم کم می آورد (فیلم گلشیفته فراهانی...، کروات ارزون، سی دی های جدید، سفره...) از پل بالا رفتم چقدر خیابون شلوغ بود و خوشحال از اینکه ماشینمو نیاورده بودم. رفتم کنار خیابون دنبال ماشین، که یکی داد زد کرج یک نفر چه شانسی سوار شدم و راه افتاد که نمی دونم کجای آهنگ خوابم برد و به فکر این بودم که یادم نره باید قبل از ایستگاه آخر پیاده شم...