پا به پا

همه جا با تو هستم پا به پای تو

امروز...
نویسنده : MORTEZA - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٠
 

امروز در خیابان سرگردان بودم

به دنبال کسی می گشتم

به دنبال چیزی

بی هدف و آرام می گذشتم

راهی نمانده به رسیدن

رسیدم به تمام خوابها

و زیاد رفتم تا انتها

می گویم و می نویسم

می تازم همچون باد

و زیبایی ابر

و پرشکوهی کوه

سایه ام از من زودتر است

و خودم در ته کوچه شک

در انتهای آغاز

و سیاهی خورشید

به من نزدیکتر است

و چه آرام می گذرم

دست نوازش بر سرم

و خسته تر از همیشه

به پناهندگی می اندیشم

و پناهم سایه سار درخت آرامش

سکوت در کنارم و لحظه را می شمارد

دستم به ستایش مشغول

و دلم در پی بازی

نگاهم به دنبال کسی می گردد

دوستی...

نمی دانم  چه باید کرد

لحظه ها در گذرند

و من همچنان در ته کوچه

به سایه ها می اندیشم

و شب به من نزدیکتر

ماه را می بینم

و نمی فهمم

چشمانم را می بندم

و می اندیشم به صبح

که نزدیکی اش نزدیک

و خورشید می آید