پا به پا

همه جا با تو هستم پا به پای تو

...این روزای من
نویسنده : MORTEZA - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸
 

اصلا حالم خوب نیست، اصلا؛ با همه درگیرم سر یه موضوع کوچیک سریع جوش میارم، هر چیزی برام عذاب آور شده. دلم می خواد یه مسافرت طولانی برم و به هیچ چیز فکر نکنم فقط برم و برم، اما مگه میشه این همه کار اینجا دارم امتحان مهمی در پیش هستش و باید خودم رو آماده تر کنم. در محل کارم هم بعد از چند سال جا خالی دادن بالاخره مجبور شدم شیفتی بشم از یه جهت خوبه به کارام یه کم بیشتر می رسم از یه جهت فکر می کنم تو روحیم تاثیر گذاشته شب نخوابیاش و از شانس ما هم همه پرواز هایی که به ما می خوره تو شبه و از موقع اومدن پروازها تا رفتنش کلی هماهنگی لازمه که باید انجام بدم و بیدار بمونم. نمی دونم، خونه که خیلی گیر دادن و می گم از وقتی که شیفتی شدی اخلاقت عوض شده حساس تر شدی اون کسی نیستی که می شناختیمت. خودم هم نمی دونم چمه امروز با صاحب مغازه همسایه پایینی سر جای پارک ماشین یه دعوای لفظی داشتم، البته حق با من بود اما زود از کوره در رفتم.

نمی دونم واقعا نمیدونم چمه، خستم، بی حوصله ام شاید دیگه باید بزارم و برم باید برم و چمدانی را که به اندازه تنهاییم جا دارد با خود ببرم...! پست قبلی رو داشتم می نوشتم خیلی خوب بودم و میخواستم با عشق به همه خوبی ها ادامه راه بدم ولی مگه می ذارن، از همه شاکیم از همه مردم این شهر. بعضی وقتا حوصله خودم هم ندارم. امیدوارم خدا کمکم کنه و یه راهی پیش روم بزاره. اون خواسته هایی که داشتم هنوز برآورده نشده و کلی بابت اونا درگیریه ذهنی دارم و نمی دونم چطور پیش برم، چطور با هجوم این امواج سهمگین زندگی، مبارزه کنم. به خدا دل می بندم و فقط از اون یاری میخوام کمکم میکنه می دونم. دل، بعضی وقتا پر درد می شه باید نوشت و نوشتن من رو آروم میکنه شاید بعد از این پست کمی آسوده بشم، نمی دونم شاید، شاید...